حسين بن منصور الحلاج ( مترجم : قاسم مير آخورى )
427
مجموعه آثار حلاج ( طواسين ، كتاب روايت ، تفسير قرآن ، كتاب كلمات ، تجريات عرفانى و اشعار ) ( فارسى )
--> آنگاه به عقب بازگشت ، و نتوانست در دو گيتى مقصدى به جز محبوب خود بيابد ! نشاط و وجد او را به هيجان و هيمان آورد ، فرياد بركشيد ، فريادى ترجمان مستى دل ، كه « انا الحق » ، « من حقم » اين نغمهء او را به شيوهاى كه بر خلايق حرام شده بود ، طنينافكن ساخت ، در « بستان وجود » از نشاط چهچه زد ، و اين چهچه زيبنده فرزندان آدم نيست . آواى او تحرير نغمهاى داشت كه او را در معرض مرگ نهاد . و در خلوتسراى ضمير او ، اين كلمات طنين افكند كه : « هان ، اى حلاج ! آيا پنداشتى كه قدرت تو و خواست تو ، به ديگرى جز به تو بسته نيست ؟ پس اكنون ، در مقام خليفه و نماينده عموم « حكيمان » اعلام كن كه : « حسب الواجد افراد الواحد ! » بگو : « اى محمد ( ص ) اين تويى كه حجت حق هستى ! اين تويى كه صورتى هستى كه بر مردمك ديدهء هستى نقش مىبندد ! در آستانهء در « حكمت » است كه سر حكيمان بر خاك مىسايد ! در سايه صيانت جلال توست كه پيشانىهاى آفريدگان ، همه ، به تعظيم فرود مىآيد ! گويد : آنگاه كه پاى برادرم حسين حلاج ، بلغزيد ، احدى ، در روزگار او پيدا نشد تا او را يارى دهد . من اگر در آن زمان بودم ، شايد ياريش مىكردم . و اعلام مىكنم به همه كسانى كه از پيروان و شاگردان و نوآموزان و دوستان ، كه مركبشان خواهد لغزيد ، تا به روز رستاخيز ، كه من دست آنان را خواهم گرفت . گويد : يكى از عارفان روزى ، تا به افق رسالت ، بر بالهاى « انا الحق ! » به پرواز درآمد . بوستان « عهد الست » را از هر زمزمه و انجمنى خالى ديد ، از سر نشاط با زبانى ناآشنا چهچه زده و همين چهچهه او را در معرض مرگ نهاد ، زيرا در آن هنگام عقاب دريايى سلطان ، از كمينگاه « إِنَّ اللَّهَ لَغَنِيٌّ عَنِ الْعالَمِينَ » ؛ خدا بىنياز از مخلوقات جهان است ، به او حمله كرد و در پوست او چنگاه « كُلُّ نَفْسٍ ذائِقَةُ الْمَوْتِ » فرو برد . و شرع سليمان زمان به او اعلام كرد كه چرا به زبانى سخن گفتى كه به زبان تو نبود ؟ چرا نغمه خود را ، با تحريرى كه بر امثال تو تحريم شده است ، طنينافكن ساختى ؟ اكنون به قفس هستى خويش بازگرد ، راه « جلال قدم » را ترك كن و به عقبه تنگ « حدوث » اشياء محقّر اين جهان روى آور ، شهادت ، اعتراف به ايمان ، را بيان كن ، تا مدّعيان تبليغ بشنوند كه « حسب الواجد افراد الواحد ! » نقطهاى كه استقامت در صراط مستقيم عرفان بدان بسته است ، به اقامه و حفظ دستورهاى شرع ! پرسيدند : « براى سخن انا الحق حلاج چه عذرى دارى ؟ » گفت : « حلاج ، چون راهزنى ، چون قاطع الطريقى ، بر سر راه عشق ، كمين كرد و در آنجا گوهر راز عشق را به چنگ آورد ، سپس ، آن را در ژرفترين نهانگاه كنج دل خويش نهان كرد ، چون به خطرهايى كه در كمين بود ، مىانديشيد ، ولى آنگاه كه با مشاهدهء اشراق درون ، به برق جمال اين گوهر برخورد ، از آن خيره و كور شد ، ديگر مخلوقات را نديد ، خود را در جايى خالى از هر موجود پنداشت و به بانگ بلند ، به گوهر ربانى خويش اقرار كرد تا بدانجا كه مستوجب آن شد كه دستانش را قطع كنند و او را بكشند . قسم به جان تو ، هر آن كس مالك اين گوهر شود ، به چيزى جز از برترين مرتبهء عشق راضى نگردد و آن مرتبه فناء است . » آنگاه كه حلاج به نزديك در رسيد و در زد ، به او گفتند : هان ، اى حلاج ! هيچكس به اينجا در نمىآيد ، مگر آنكه از صفات مخلوق عارى شده و از داغهاى ننگ بشريّت رسته باشد . آنگاه در عشق فناء شد و پيكرش در محبّت بگداخت و روح خود را نزديك در ، تقديم كرد ، نفس خود را در برابر پرده نثار كرد . سپس در مقام حيرت در نزديك سرگشتگى درنگ كرد ، فنا او را خاموش كرده بود ، سكر او را به سخن آورد . فرياد بركشيد : « انا الحق » آنگاه حاجب وحشت به او گفت : « امروز براى تو ، روز مثله شدن و مرگ است . فردا روز خوب و وصال خواهد بود » و حلاج گفت : « تنها يك نگاه شما ، براى من گرامىتر از خون ريخته من است . » آنگاه شوق شدّت گرفت و آتش آن مشتعل شد ، حلاج مشتاق وصال شد ، بر بساط امتحان و بلاء